خداوند یکی از فرشته ها را صدا کرد و چوبی را به او داد تا روی زمین به اولین کسی که دید بدهد.
فرشته وقتی به زمین رسید، زن و شوهری را دید که داشتند با همدیگر صحبت می کردند.
مرد: عزیزم یادم بنداز فردا بریم طلاقت بدم!
زن: تو عرضه نداشتی شوهر من بشی، حیف از جوونی ام که به پای تو هدر شد.
مرد: منظورت بچگی ات هست دیگه نه؟ آخه تازه دیپلمت رو با ۴ تا تجدیدی قبول شدی … مطالعه ادامه مطلب »
آبان ۴م, ۱۳۸۷ در
طنز |
۶ نظر
یه روز می شه که از خواب بیدار می شین و جلوی آینه توالت (دستشویی) یه دهن می بینید که گوش تا گوش باز مونده. سرتون درد می گیره ، به خاطر اینکه دارین شاخ در میارین!
در همون لحظه که شیر آب باز مونده، البته هیچ اشکالی نداره، چون آب قطع هستش ! آدم های دیگه ای هم هستند که مشغول درآوردن شاخ می باشند . البته فرقی نمی کنه که مذکر باشین یا مؤنث. مطالعه ادامه مطلب »
شهریور ۵م, ۱۳۸۷ در
طنز |
یک نظر
-۴۰ ۳۵ ساله ، با اون کیسه ای که تو دستش بود، خیلی مؤدب یکی از تو کیسه درآورد داد بهم. چند لحظه بهش نگاه کردم و گفتم:
- چقدر باید بدم؟
- هر چی دوست داری بده
کیف پولم رو دید زدم، هزاری و دو هزاری بود. راستش نمی دونم چرا دلم نیومد یه هزاری بدم؟ همه جیب هام رو گشتم تا یه پونصدی پلاسیده پیدا کردم و دادم بهش. دعایی کرد و رفت.
از پشت رفتنش رو تماشا می کردم. -۴۰ ۳۵ ساله بود با اون کیسه اش که تو دستش بود و کنارش ماشین هایی که داشتن رد می شدند . مطالعه ادامه مطلب »
مرداد ۱۰م, ۱۳۸۷ در
تلخند ! |
بدون نظر
کل مسیر رو به تصمیمی که گرفته بود، فکر می کرد، از دست انداز های خیابون ها بگیر تا صف طولانی گاز، گرانی شیر، گوشت، نان و … در یک کلمه «تورم». چه کلمه قشنگی، آدم خوشش میاد هی بگه، تورم، تورم. یه سنگینی خاصی برای خودش داره …
افتاد تو چاله ای که تو فکرش بود، این دفعه نه به [مسئول چاله] فحش داد نه به خودش که چرا ندیدش، بی خیال بی خیال بود. اصلا خوشش هم اومد. مطالعه ادامه مطلب »
مرداد ۵م, ۱۳۸۷ در
طنز |
بدون نظر
یه روز یه چهارپایه چوبی با پای شکسته می ره پیش قاضی و به قاضی می گه: آقای قاضی گناه من چیه؟ مگه چی کار کردم؟ من که آزارم به کسی نمی رسه، هر روز می زنین تو سر من! استخون هام صدا می کنه
قاضی می پرسه: مگه چی شده؟
چهارپایه می گه: هر کی رو می خوان تنبیه کنن! من رو می زنن! این آخریه که یکی رو می خواستن تنبیه کنن! وزنش یه خورده زیاد بود. همین که زدند تو سر من پام شکست!!! مطالعه ادامه مطلب »
خرداد ۱م, ۱۳۸۷ در
طنز |
بدون نظر
عید امسال برای من با سال های دیگه یه فرق خیلی بزرگ داشت. اون هم اینکه یه اتفاقی افتاد که برم ترکیه! کشوری که کانال های تلویزیونش رنگی تر از کانال های ما بود.
بعد از تقریبا ۲۸ ساعت خودم رو توی آنکارا می دیدم. واقعا که رنگی تر از مال ما بود! آنکارا از لحاظ جغرافیایی شهری تپه تپه است . یعنی یک خیابون راست نمی تونید ببینید همه اش سربالایی، سرپایینی هستند. به غیر از آسفالت خوب خیابان های اصلی شهر بقیه پر از دست انداز یا راه شوسه است یعنی اگه بخواهید به صورت زمینی سفر کنید قید خوابیدن توی ماشین رو بزنید! مطالعه ادامه مطلب »
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۷ در
عمومی |
بدون نظر
من چقدر احمقم که دارم با تمام وجود احساساتم رو برای یکی بیان می کنم اونوقت طرف مقابلم مثل بز! (ریش بز نماد روشنفکری و نگاه کردنش نماد هیچی نفهمیدن) داره نگاهم می کنه. یا بر می گرده حرف نا مربوطی می زنه که فقط دلم می خواد خودم رو بندازم تو یه استخر خالی (قسمت کم عمقش!) .
شاید این مسئله برای شما هم اتفاق افتاده، عکس العمل شما چطوریه؟ شاید من خیلی لوس بازی در می یارم. اما واقعیتش آدم خیلی عصبانی می شه، مثلا داری در مورد باریدن برف و سفید شدن هر جایی که می بینی، تمام سیاهی ها مطالعه ادامه مطلب »
بهمن ۴م, ۱۳۸۶ در
طنز |
بدون نظر
همیشه تابستون ها، بعد از خواب اجباری ظهر، یه صدای آشنا از تلویزیون سیاه و سفید قدیمی مون من رو مثل مترسک جلوی خودش میخکوب می کرد. الان موقع شروع کارتون است. دیگه هیچی برام اهمیت نداشت به جز تصاویر سیاه و سفید و صدای شخصیت های محبوب کارتونی من که از اون به قول امروزی ها جعبه جادو پخش می شد.
یادم می یاد همراه با کارتونهایی بزرگ شده ام که الان دیگه جاشون رو با روبات های فضایی رنگی که به هر شکلی درمیان، یا موجوداتی که به غیر از طبیعتشون همه کار می کنن، لاک پشت های نینجا، ماهی جادویی و …. عوض کرده اند . خلاصه جای اون همه سادگی و مهربانی رو تخیل و فضا و چراغ های رنگی گرفته که همه شون پر است از جنگ و خشونت و بی روحی.الان فقط بعضی وقت ها آهنگ بعضی از کارتون ها که نوستالژی شدن رو رینگ تون موبایلم قرار می دهم. مطالعه ادامه مطلب »
بهمن ۴م, ۱۳۸۶ در
طنز |
بدون نظر
از اون موقعی که تصمیم گرفتم یا گرفتند ، دنیا بیام دوست داشتم دوربین داشته باشم می خواستم عکس بگیرم، اما امکاناتش نبود؟! تازه اگر امکانات همون دوربین بود، همه جا که تاریک بود نور نبود باید دوربین فلاش دار داشتم تازه از همه اینها گذشته سوژه ای! نبود که بتونم عکسشو بگیرم، آخه من تنها موجود زنده تو شکم مادرم بودم، حالا اگه ما اکیز (دوقلو) بودیم باز می تونستیم از اون عکس بگیریم، اون هم پرتره فقط … مطالعه ادامه مطلب »
آذر ۳م, ۱۳۸۶ در
طنز |
بدون نظر
نمی دونم از کجا شروع کنم، واقعیتش وقتی فکرش رو می کنم اونقدر عصبانی می شم که می خوام سرم رو بکوبم به دیوار. واقعا مگه ما عقل نداریم، داریم می بینیم آخرش چیه؟ ولی باز می ریم سراغش.
شاید به خاطر اینکه می خواهیم همه چیز رو خودمون تجربه کنیم.
فکرشو بکن تو بچگی رو سر و کول هم می پریدیم، با هم بازی می کردیم، کتک کاری و …، اما حالا که دارم دقیق نگاه می کنم، می بینم که روح تو بدنشون نیست، لاغر، سرد، ژولیده و … شدن. چرا، آخه چرا ؟
یعنی به خاطر تفریح این کار رو می کنند؟ ولی درست که فکر می کنم جوابش را خودم می دونم. مطالعه ادامه مطلب »
آبان ۶م, ۱۳۸۶ در
تلخند ! |
بدون نظر